غمگین تر از همیشه صبورتر از هرکس...

دردهای من جامه نیستند تا ز تن درآورم
چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند تا ز نای برآورم
دردهای من نگفتنی است
دردهای من نهفتنی است
دردهای من گرچه مثل درد مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که کفش هایشان درد میکند
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف، حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ های تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد حرف نیست
درد نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 9:48  توسط سمیرا | 

سلام دوستان عزیزم واقعا از همتون ممنونم که اینقدر به من لطف دارید همیشه با نظرات خوبتون منو خوشحال میکنید من واسم یک مشکلی پیش اومده بود که خدا رو شکر با دعای شما عزیزان به خیر گذشت  ...

انصافا بچه های اهواز همه با مرام هستن دم همتون گرم. بچه ها به نظر شما چرا زمونه اینقدر تغیر میکنه ؟ آخه اون موقع که من راهنمایی بودم اصلا نمیدونستم BF با GF یعنی چی ! ولی حالا برید دخترای 10 یا 12 ساله رو ببینید تا حساب کار دستتون بیاد . دیروز داشتم از کنار مدرسه راهنمایی دخترونه متین خیابون زمزم (روبرو مسجد) رد میشدم دیدم تو خیابون هدایت یه دختر مال همون مدرسه که بهش میومد 12 یا کمتر از اینا سنش باشه چنان دست دوست پسرش رو گرفته بود که هر کس نمیدونست خیال میکرد 50 ساله با هم ازدواج کردن  .... اصلا اینا رو ول کنید ولنتاین نزدیکه و هرکس واسه عشق خودش هدیه میگیره البته پسرا که باید 1000000000 تا کادو واسه هزار تا دوست دختراشون بگیرن   بابا شوخی کردم چرا میزنید ؟

عرضم به حضورتون که که که که که .....  چی بگم بابا هاااااااا یه سوال = شما واسه ولنتاین چه هدیه ای برای عشقتون میدید ؟ البته بچه های زیتون که همه مایه دار هستن باید مثلا یه سیم کارت و گوشی بخرن اونم N۹۵

راستی بچه ها عید هم نزدیکه و 4شنبه سوری هم وای وای خیلی حال میده میخوام اونقدر سر و صدا کنید که مردم نتونن بخوابن    خیلی دوست دارم واسه 4شنبه سوری بیام بیرون ولی چیکار کنم نمیشه !!؟ 

راستی میگم این جریان بهنوش بختیاری چیه راسته که میگن اونم فیلم ... بازی کرده ؟ هر کس میدونه توی نظرات واسه من توضیح بده جریانش چیه !! خوب دیگه کافیه سرتون رو درد آوردم .... اینم بگم بعدش میرم : از بچه های اهواز کسی هست که بتونه کمک من وبلاگ رو آپدیت کنه ؟ آخه من خیلی کم آنلاین میشم واسه همین وب رو دیر به دیر آپ میکنم هر کس میتونه با من همکاری کنه توی نظرات بگه و آی دی خودش رو هم بنویسه اگر هم بچه زیتون کارمندی باشید که چه بهتر.

منتظر نظرات شما هستم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 15:24  توسط سمیرا | 

 

 مأمور سرشماري از مرد پرسيد: شما در فرم‏تون نوشتيد مجرد و داراي يك فرزند، به نظر مي‏رسه اشتباه كرديد. مرد گفت: بله، درسته، اگر اشتباه نكرده بودم كه بچه‏دار نمي‏شدم

 

-----------------------------------------

 

 

تركه رفته بوده تماشاي مسابقه دو و ميداني، وسط مسابقه از بغليش ميپرسه: ببخشيد، اينا واسه چي دارن ميدون؟! يارو ميگه: براي اينكه به نفر اول جايزه ميدن. تركه يوخده فكر ميكنه، ميپرسه: پس بقيشون واسه چي دارن ميدون؟!

 

-----------------------------------------

 

 

 

در دوران جيره ‏بندي ارزاق كلاغ‏ها هر وقت كوپن صابون و پنير علام مي‏شد قارقار مي‏كردند.

 

-----------------------------------------

 

مريض: دكتر! دارم مي‏ميرم. تو رو خدا بكش و راحتم كن.
دكتر: من خودم وظيفه ‏ام رو مي‏دونم، لازم به يادآوري نيست

 

-----------------------------------------

 

غضنفر داشت دنبال جاي پارك مي گشته اما پيدا نمي كرد! در همون حال گشتن به خدا ميگه: خدايا اگه يه جاي پارك برام پيدا كنيا من نماز مي خونم، روزه مي گيرم كه يه دفعه يه جاي پارك مي بينه و به خدا مي گه! خدا جون نمي خوادخودم پيدا كردم .

-----------------------------------------

اصغرآقا اواخر عمرش به زنش گفت : خانم جان بعد از رفتن من به من خيانت نکني که استخوانهام تو گور بلرزه ! زنش هم گفت چشم. مدتي بعد مرد به خواب زنش آمد و گفت : تو اون دنيا به من مي گن اصغر ويبره!

-----------------------------------------

     غضنفر رفت مغازه وگفت ببخشيد شما از اون کارت پستال ها داريد که نوشته : عزيزم تو تنها عشق من هستي؟ مغازه دار گفت بله داريم. غضنفر گفت پس 16 تا از اون کارتها رو محبت کنيد!

 

-----------------------------------------

 

      پسري از سربازي براي پدرش اين طور تلگراف زد : " من کاظم پول لازم " پدرش هم در جواب گفت : " من تراب وضع خراب !"

 

-----------------------------------------

 

غضنفر ماه رمضان زولوبيا گرفته بود و گذاشت رو طاقچه و بعد مشغول نماز شد. يه دفعه متوجه شد پسرش سراغ زولوبياها رفته. موقع قنوت گفت : ربنا آتنا في الدنيا الحسنه ... کسي به زولوبيا دست نزنه!

-----------------------------------------

مردي بدهي و قرض زياد داشت رفت ماشين مدل بالا خريد! زنش پرسيد : آخه مرد با اين وضعي که ما داريم چه وقت ماشين مدل بالا خريدن بود؟ مرد گفت : ماشينو خريدم تا سريع تر بتونم از دست طلبکارها فرار کنم!!!

-----------------------------------------

             يه بار بچه اي از پدر خسيسش ده هزار تومان پول خواست . پدر گفت : چي ؟ نه هزار ؟ هشت هزارو مي خواي چه کار؟ تو هفت  هزار هم زيادته چه برسه به شش هزار! بابام به من پنج هزار نداده که حالا من به تو چهار هزار بدم. حالا سه هزارو مي خواي چي کار؟ دوهزار کافيه ؟ بيا اين هزار تومنو بگير.بچه مي شماره مي بينه پانصدتومنه!!!

-----------------------------------------

ملانصرالدين داشت سخنراني مي کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برايش روشن مي شود. ناگهان در ميان جمعيت ، زن خود را ديد. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافي خاموش.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 17:42  توسط سمیرا | 

بچه ها امروز کلی سوژه پیدا کردم که بهتون بگم :

1. دیروز یه پسری تو خیابون کمیل وسط عزاداری افتاد رو زمین قش کرد (گفتن مثل اینکه قرص اکس خورده بود) خلاصه با هزار زحمت چندتا آقا کمک کردن از وسط جمعیت بردنش بیمارستان که امیدوارم زودتر حالش خوب بشه.

2. یکی از دوستان گفته بود که دربارش توی وبلاگ دیگه چیزی ننویسم بود ، خوب منم از این به بعد چیزی دربارش نمینویسم ولی شاید هم نوشتم (اخه اون منو نمیشناسه ولی من میشناسمش )

3. آلبرت همون پسر مسیحیه که هر شب تو کیانپارس علافه دیشب تو زیتون به لیلا (که بچه های زیتون همه میشناسنش) شماره داد و بهش گفت یادت نره زنگ بزنی (منتظر باش تا زنگ بزنه )

4. دیشب توی خیابون کمیل بسیجیها به تیپ من هم گیر دادن بهم گفتن آخه کی با این تیپ میاد واسه امام حسین. ولی به جان خودم تیپ من بد نبود کلاه زده بودم با مانتو  و شلوار لی تنگ کوتاه

5. راستی دیشب دعوا هم شد که چندتا بچه عرب بودن میخواستن به نفر رو با چاقو بزنن که پلیس گرفتشون

6. ساناز دوست خودم هم دیشپ از پنج نفر شماره گرفت

 اینم آی دی من : Lovely_Ahvazi@Yahoo.com

خوب این همه براتون اخبار زیتون

 رو نوشتم حالا شما هم یه نظر کوچولو بدین

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 15:38  توسط سمیرا | 

بازم سلام خدمت همه دوستان و همشهری های عزیزم ...

عرضم به حضورتون که همونطور که میدونید عاشورا و عزاداری واسه امام حسین شروع شده و همه برو بچه های زیتون که خودم هم یکی از همونا هستم هر شب میریم سینه زنی و .... که البته هیچ کس هم واسه خود امام حسین نمیاد.

میگم این پسرا هم عجب آدمهایی هستن توی عزاداری هم میخوان شماره بدن ...

خوب بگذریم ، امروز اومدم فقط بهتون بگم شب ساعت 9 به بعد همه برو بچه های اهواز جمع میشن اینجا که آدرسشو بهتون میدم خیلی حال میده و اکثر سوژه های اهواز هستن ، راستی یه سوال : چرا بعضی از این بچه های زیتون اینقدر تابلو هستن که همه میشناسنشون ؟ مثلا همین بهروز که اکثر بچه های زیتون میشناسنش خیلی تابلو هستش حتی همکلاسیهای منم میشناسنش چه برسه به پسرا که هر شب توی زیتون پاتوق درست میکنن.

خوب حالا یه خبر توپ واسه پسرای زیتون هم دارم و اینه که اکثر دخترایی که میان واسه مراسم بخاطر شما پسرا میان خوب دیگه منبع دوستای خودم هستم ( البته به جز من )

من خودم همه دوستای خودم ( همون برو بچه های مدرسه جنت رو میگم ) جمع میکنم کلی به پسرا میخندیم. خوب دیگه خیلی زیاد براتون تایپ کردم دستم خسته شد ، راستی داشت یادم میرفت آدرس رو بدم :

 زیتون کارمندی ، خیابون کمیل ، بین زمرد و زمزم

 البته من که زیاد نمیمونم خوب دلیلش هم دیگه مشخصه دیگه دختری گفتن پسری گفتن ...

خوب دیگه من باید برم    منتظر نظرات شما عزیزان هستم     بای بای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 11:57  توسط سمیرا |